![]() |
![]() |
|
| تمرین و یادگیری اخلاق انسانی و اسلامی |
|
تا رسیدم سر میدون باهنر اتوبوس سه راه حکیمیان به ابوذر از جلوم رد شد و رفت تازگی هم تا این پل هوایی ساخته شده ایستگاه اتوبوس خیلی از میدون دور شده هم دور و هم بی تابلو و نشون . بالاخره از اتوبوس جا موندم با خودم گفتم رفت تا نیم ساعت دیگه البته اگه خراب نشه یا به موقع حرکت کنه. ماشالله تاکسی هم که تو این مسیر کم گیر میاد اگر هم که هست پر از مسافر . هوا سرد بود و سوز عجیبی میومد و بارون هم شده بود قوز بالا قوز دستام کرخ شده بودند . از این که بارون میومد خوشحال بودم اما من تو وضعیت بدی بودم . تو خودم بودم که بوق یه ماشین مدل بالا توجهم رو جلب کرد اول خیال کردم که می خواد آدرس بپرسه . شیشه رو که داد پایین یه مرد 34 ساله با رویی خندون و محترمانه بهم گفت : « آقا ببخشید من تا ابوذر میرم اگه میخواین میتونم برسونمتون » اول یه کم جا خوردم اما بعد پریدم بالا. عجب ماشین باحال و گرمی بود!! بعد چند لحظه که گرم شدم و حواسم سر جاش اومد حس کنجکاویم گل کرد و بعد از صحبت از سردی هوا گفتم : « ببخشید فضولیه اما چرا سوارم کردین ؟ » نگاهی بهم کرد و خندید و گفت : « اول به خاطر خدا و دوم به خاطر اینکه یه روز منم با زن و یه بچه بغل تو وضعیت شما بودم . خیلی سختی کشیدیم بچه کوچیک و خودتون که میدونید .... بعد ادامه داد : اون روزا با خودم عهد کردم اگه ماشین دار شدم و مسافری دیدم که وسیله گیرش نیومده و هوا خرابه برسونمش حداقل تو مسیری که دارم میرم . بعد رو به من کرد و گفت حالا چرا اینو پرسیدین ؟ » گفتم :« آخه تعجب کردم شما با این ماشین 30 میلیونی و اخلاق خوش مسافر سوار کنید !!!! » گفت : « مگه ماها دل نداریم ؟ اول خدا قسمت کرد و یه پیکان دست دوم خریدم از همون روز اگه رهگذری رو تو سرما یا گرمای طاقت فرسا یا با بچه میدیدم نگه می داشتم و سوارش می کردم و تا حالا چندین سال گذشته چندین ماشین عوض کردم و طبق گذشته این کار رو انجام میدم » پرسیدم : « اون وقت همه رو هم سوار می کنید ؟» خندید و گفت : « نمیشه . بیشتر مردا و زنای پیر و بچه دار . اما زنا و دخترای جوون رو میدونید که حرف در میارن . در دهن مردم رو ..... و ادامه نداد . » گفتم : « ببخشید می تونم یه سوال بپرسم ؟ « گفت : « بپرس » گفتم تا حالا هیچ بار پول هم گرفتین؟ گفت : « الحمدلله تا حالا خدا توفیقم داده به این اندازه وضعم خراب نشده که پول بگیرم ولی مردم میخوان پول بدن اما قبول نکردم آخه فکر می کنم همین جور کارا منو از پیکان به اینجا رسوند .» با خنده گفتم : « شما که کار تاکسی ها رو کساد می کنید » خندید و گفت :« نه اگر مسیری وسیله نقلیه عمومی زیاد داشته باشه که من رزق و روزی بنده های خدا رو نمی برم اگه هم کسی وایساده باشه دیگه نخواسته که بره . » گفتم : « تا حالا شده مردم سوار نشن ؟ » گفت : « آره خوب خیلی » گفتم « نمی گید مردم فکرای بد می کنن ؟ » گفت : « چرا به ذهنم خورده من به خاطر خدا وا میستم اگه سوار شد که شد اگه نشد خوب من وظیفم رو انجام دادم » دیگه رسیده بودیم ابوذر . ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم . تو دلم گفتم خدا توفیقت بده و بیشتر از این بهت بده . بعد با خودم گفتم شاید همین دعاهاست که به اینجا رسوندتش !!!! گفتم اگه وسیله دار شدم منم همین کار رو می کنم اینو نوشتم که هم تقدیری کرده باشم از عمل خداپسندانه اون مرد و هم بگم همشهریها یا هموطنیهای عزیز چه خوبه تو این فصل سرد زمستون یار و ممدکار همدیگر باشیم. و مثل شعر معروف : تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:50 توسط محب |
|
|
سلام
امیدوارم خوب باشید. میدونم ننوشتم اما نوشتن اگه راجع به موضوع وبلاگ باشه احتیاج به مطالعه داره که من هنوز تو درس خودم موند(سرم شلوغه). چه برسه به .... برام دعا کنید وقت پیدا کنم هرچند از وقتهایی هم که دارم درست استفاده نمی کنم اما دعا کنید قربان شما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:59 توسط محب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ سعی در تغییر افکار و رفتار خوانندگان و نویسنده و یادآوری ارزشهای والای انسانی و اسلامی دارد.
پس اگر به این گونه مطالب علاقه داشتید می توانید با عضویت در وبلاگ با هر به روزرسانی از مطالب جدید آن بهره مند شوید. |
| آرشیو موضوعی |
|
اخلاق نکته هایی از قرآن غیبت شخصی صبر عیب زدایی و عیب جویی رفتار دروغ فهرست مطالب سخن چینی استهزا، |
|
RSS
|