![]() |
![]() |
|
| تمرین و یادگیری اخلاق انسانی و اسلامی |
|
خدا را شکر که مالیات می پردازم ........ این یعنی اینکه من شغل دارم و بیکار نیستم .
خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از مهمانی را جمع کنم ........ این یعنی اینکه من در میان دوستانم بودم . خدا را شکر که لباسهایم کمی تنگ شده اند ........ این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم . خدا را شکر که در پایان روز از خستگی می افتم ........ این یعنی توان سخت کار کردن را دارم . خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم ........ این یعنی من خانه ای دارم . خدا را شکر که جایی برای پارک نمودن پیدا کردم ........ این یعنی من ماشینی دارم . خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم ........ این یعنی توانایی شنیدن دارم . خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم ........ این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم . خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم ........ این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالمم . خدا را شکر که خرید سال نو جیبم را خالی می کند ........ این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم . خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم ........ این یعنی هنوز زنده ام . خدای مهربان من ، شکرگزارتم به خاطر آنکه هنوز می توانم ترا نیایش کنم و سپاسگذار تو باشم . خدایا شکر به خاطر آنکه وقتی سال نو به خانه پدری رفتم پدر و مادرم در را به رویم گشودند و شکر از اینکه بر سر سفره ای جمع شدیم که خواهر و برادرم در سلامتی بودند . خدایا شکر به خاطر اینکه فرزندی خوب و سالم به من بخشیدی که هوش و خلاقیتش مرا به وجد می آورد ، او گل همیشه بهار وجودم است و خنده ها و بازیهایش ، شادمانی و روح خانه من است . خدایا شکر به خاطر دوستان خوبی که با کلمات حکمت آمیزشان روحم را جلال می بخشند و سطح دانشم را با معلوماتشان بالا می برم . شکر به خاطر این دریچه ای که به رویم باز کردی تا در خانه خود بتوانم از اندوخته های دیگران بهره ببرم و شکر به خاطر تمام نعمت هایی که به من بخشیدی و هنوز درک و فهمم بدان حد نرسیده که انها را درک کنم . و در آخر شکر به خاطر بزرگترین نعمتت ، که آن داشتن خدای آرامش بخشی چون تو است ،خدای بی نظیری چون توست ، و من امیدوارم به تو که در واپسین دم حیاتم مرا جزء رستگارانت قرار دهی .
ناهید عباس پور منبع : نشریه قرآنی بشارت شماره ۵۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:7 توسط محب |
|
|
صبح از خواب بیدار شد ، گیج بود در باره کتاب فروشی هایی که کتاب مذهبی دارن می پرسید. هر چی پرسیدیم چی شده جواب نداد . گذشت تا عصر . عصر که از در خونه وارد شد دیدم دو جلد کتاب دستشه . وقتی نگاه کردم دیدم حماسه حسینی شهید مطهریه . تازه دو ریالیم افتاد . وقتی بهش گیر دادم گفت دیشب آقایی رو در خواب دیدم با چهره ای نورانی مثل سریال امام رضا نواهای اطراف بهم میگفت این امام زمانه . آقا جلو اومد ابهتش وجودم رو گرفته بود بهم رو کرد و گفت : برو کتاب حماسه حسینی شهید مطهری رو بخون " و بعد از خواب بیدار شدم .
وقتی جملش تموم شد چشماش پر از اشک شد و رفت . این خاطره رو یکی از نزدیکانم درباره بردارش می گفت ، با خودم گفتم : آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
محرم اومده بود و هیچ مطلبی متناسب به این ماه عزیز و وقایعش پیدا نکرده بودم تا گوشه ای از وظیفه خودم رو ادا کنم تا اینکه این خاطره یادم اومد. هر چند نتونستم خودم همه کتاب رو بخونم اما گفتم شاید عزیزی اراده اش از من قوی تر باشه اون رو بخونه و و بشارتی از این اشارت نصیبش بشه . سبز و بارانی و حسینی باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:57 توسط محب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ سعی در تغییر افکار و رفتار خوانندگان و نویسنده و یادآوری ارزشهای والای انسانی و اسلامی دارد.
پس اگر به این گونه مطالب علاقه داشتید می توانید با عضویت در وبلاگ با هر به روزرسانی از مطالب جدید آن بهره مند شوید. |
| آرشیو موضوعی |
|
اخلاق نکته هایی از قرآن غیبت شخصی صبر عیب زدایی و عیب جویی رفتار دروغ فهرست مطالب سخن چینی استهزا، |
|
RSS
|